مرضیه:"مهسا ببین نصف صورتم درد میکنه. نذاشتی برم دکتر..."

مهسا وسط حرف مرضیه:"بچه ها یادتونه این پارسال هپاتیت بی داشت؟ امسال ام اس داره!"

سهیلا:"نه بابا. ما که ام اس نمی گیریم. ام اس بیماری با کلاساست!"

+ تاریخ | شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۹ساعت | ۷:۵۸ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

دم در مغازه پوستر آلبوم جدید مهدی احمدوند زده بود که اسمش بود:"از این ساعت".

ریحانه جان وایساده خوندش بعد با یه اخم و دقتی برگشته میگه: ازآیِن ساعت یعنی چی؟"

غزل:"ریحانههههههههههههههه!"

+ تاریخ | شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۹ساعت | ۷:۵۷ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

سر کلاس ایمونو استاد داشت راجع به بیماری small pox یا همون آبله صحبت میکرد. میخواست بگه متوجه شدن دخترایی که شیر گاو هایی که آلوده به ویروس Variola بودن رو می خوردن آبله نمیگرفتن. گفت:" گاوایی که شیرِ...!"

آقایون در کلاس:

خانوما در کلاس:

+ تاریخ | دوشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۴ساعت | ۷:۵۶ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

میگم: نگار دیشب والیبالو دیدی؟

میگه: آره خییییییلی خوب بود

میگم: آمریکا هم که از آرژانتین باخت.

میگه: نه بابا. آرژانتین از آمریکا برد!

من:  :|  !

+ تاریخ | دوشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۴ساعت | ۷:۵۴ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

روی تختم تو خوابگاه نشسته بودم و برای بچه ها نطق می کردم که خلبانی عجب کار خطرناکی است و فلانی که خودش خلبان بود تعریف می کرد که ما تو کلاسمان بیست و یک نفر بوده ایم و الان دوازده نفرمان مانده ایم. یا این که شبش نشسته بودیم با رفیقم می گفتیم و میخندیدیم فردا صبحش سقوط کرد. اصلا من خودم تا الان بالای خلیج فارس سه بار سقوط کرده ام و ... ! همینطور که داشتم تعریف میکردم سهیلا با ذوق گفت:" خیلی خوبه آدم شوهرش خلبان باشه ها!" همه مان به‌ش پریدیم که:" خیلی خطر ناک است هر بار که از خانه بیرون می رود باید خداحافظی آخرت را بکنی. هر بار باید دلت شورش را بزند تا برگردد." سهیلا کمی ناامیدانه نگاهمان کرد و گفت:" خب باشد کمک خلبان باشد!"

+ تاریخ | شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۲ساعت | ۷:۵۳ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

دیشب به عنوان اولین و آخرین شبی که در این یکسال پیش رو خواهیم داشت چراغ سالن مطالعه‌ی خوابگاه خاموش بود!

+ تاریخ | شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۲ساعت | ۷:۵۲ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |