روز اول که وارد بخش شدیم استاد می گفت مریض ها صحبت ها و مسائل خصوصی زندگی شان را به پزشکشان میگویند.

+ آن روز ازش ناراحت بودم. دو روز بود نیامده بود و سه شنبه که قرار بود بیاید هم گفته بود 11 می آیم. بیمار پروتزم را میگیم. کار پروتزش عقب بود و من واقعا استرس داشتم. از وقتی آمد یک کلمه هم باهاش حرف نزدم در سکوت کار میکردم... تمام تلاشش را داشت میکرد که از دلم در بیاورد و من حرف بزنم. آخرش هم موفق شد. انقدر از خودش و جوانیش و بچه هاش گفت تا به حرف آمدم و آشتی شدم باهاش. خصوصی ترین قسمت های زندگی ش در جوانی و نوجوانی ش را داشت برام تعریف میکرد...(وجدانا به خودم اجازه ی گفتنش را نمیدهم، وگرنه ماجراهای جالبی بود!)

+ قرار بود براش عکس رادیوگرافی بگیرم. خانم چهل و چند ساله ی مهربانی بود. از وقتی نشست داشت قربان صدقه ی من میرفت. دهانش را که باز کرد فیلم را در دهانش بگذارم، دیدم چندین دندانش شکسته! پرسیدم چرا این همه دندان هاتان شکسته؟! گفت تصادف کردم. دندان ها و چند مهره از گردن و چندتا از دنده هام شکست... گفتم خوبید الان؟ گفت آره برای سه سال پیش بود. اما از همه بدتر این بود که دخترم را تو تصادف از دست دادم... هم سن های شما بود، دندانپزشکی میخواند... کاش همه ی دندان ها و دنده هام شکسته بود اما دخترم...

بغض کرده بودم. تازه دلیل این همه مهربانی و حسش نسبت به خودم را درک میکردم... فقط توانستم با بغض بگویم: " نمی دانم چی بگویم..."


برچسب‌ها:
روی فیلم عکاسی
+ تاریخ | سه شنبه ۱۳۹۵/۰۳/۱۸ساعت | ۱۰:۴۱ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |