سرکلاس نشسته بودم دستم خورد اشتباهی زنگ زدم به همسری، سریع قطعش کردم. ده ثانیه بعدش زنگ زد.
پیام دادم: "سر کلاسم عزیزی"
پیام داده: "یه یارویی زنگ میزنه به دوستش یواش می گه من تو جلسه م بعدا بهت زنگ می زنم!"
+
تاریخ | سه شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲۸ساعت | ۷:۴۷ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی
|
آن لحظه ای احساس خوش بختی کردم که بعد از ده ساعت رانندگی پشت سر هم و شبانه بلافاصله بعد از رسیدن آمدی خانه ی ما. ساعت پنج صبح آمدی که مرا ببینی. نماز عید فطر نخواندی که با من باشی.سید مصطفی آن لحظه ای احساس خوش بختی کردم که وقتی به زور من خوابیدی محکم بازویم را گرفته بودی جوری که تکان نمیتوانستم بخورم؛ انگار که می ترسیدی کنار من بودن خواب باشد... دراز کشیده بودم و تو مرا محکم گرفته بودی و آرام خواب بودی... خواب بودی و من زُل زده بودم به تو... به ریشت که به خاطر من پروفسوری زده بودی و خواسته بودی سوپرایزم کنی. به مژه های بلندت که آرام خوابیده بودند روی صورتت.. به لبان گِردِت که یک ذره بازشان کرده بودی و آرام با آن نفس می کشیدی... دیشب اما فرق داشت... رفته بودیم عروسی پسرعمه ت. پسر عمه ای که هم خودش را از بچگی می شناختم و هم با خانومش از دبیرستان دوست بودم... دیشبی که برای هر دویشان واقعا خوشحال بودم... بعد از این که از تالار برگشتیم و همه را رساندیم، ماشین را برداشتیم و ساعت یک نصف شب زدیم بیرون... با سرعت رانندگی می کردی و میخواندیم باهم: "امشب در سر شوری دارم.... امشب در دل ...." دو بود که برگشتیم خانه.تا سه داشتیم با هم حرف می زدیم،سیر نمی شدیم از حرف زدن... از ته دلم خوشبخت بودم کنارت... امشب اما برگشتی تهران. برگشتی و منمو این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه، منم و این عکس کهنه که از گریه م دلخور نمیشه... از بچگی تاب جدا شدن ازتو را نداشتم. از همان وقتی که تو را شناختم. همان اولین خاطره ای که ازتو یادم می آید. تو همین ایوان خانهمان. وایساده بودی با بک گراند آجری ایوان داشتی کفش می پوشیدی. ازت پرسیدم "تو کلاس چندمی؟" با چشمای خوشرنگ و مغرورت نگاهم کردی و با دستت "سه" را نشان دادی! از همان اولین خاطره ای که ازت دارم تا حالا هر وقت خواستهام ازت جدا شوم گریه کردهام.. با قطار که خواسته ام از اراک بروم گریه کرده ام. با ماشین که خواسته ای از بهبهان بروی گریه کرده ام. دعا کرده ام که قبل از رفتن ماشینتان خراب شود، پنچر شود، حتی شده سوییچ ماشینتان را یک وقت هایی قایم کزده ام که یک روز هم که شده دیرتر برگردید... امشب هم همینطور بود. گفتم:"سید مصطفی یی کاش ماشینتان خراب شود یکشنبه بروید" گفتی:"فاطمه بزرگ شو!" گفتم:"واقعا که" گفتی:"خب بزرگ نشو!" امشب هم از دوریت گریه کرده ام. دلتنگت شده ام و با به یادآوردن اینکه گفتی:"فاطمه خوشحالم که زن دارم و زنم تویی" هزار بار از خوشی پرواز کردهام..
سید مصطفی من با تو خوشبختم...
+
تاریخ | جمعه ۱۳۹۳/۰۵/۱۰ساعت | ۷:۴۴ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی
|
دلم برایت تنگ شده. به اندازهی آن نیمکتِ کنار آب خوریِ پارک ته شونزدهم که وقت افطار رویش می نشستیم. به اندازهی آن شبی که با آن مرتیکهی بی تربیتِ قلدر دعوایت شد. به اندازهی آن روزی که با هم رفته بودیم ترهبار میوه بخریم. به اندازهی روزی که چهاربار سر تقاطق شونزدهآذر-انقلاب از خیابان رد شده بودی. به اندازهی آن روزی که دوساعت توی حیاط خوابگاه راه رفته بودم و دعوایت کرده بودم و اشکت را در آورده بودم؛ همان روزی که بعدش آمده بودی مرا بغل کرده بودی و به روی خودت نیاورده بودی. به اندازهی آن روزی که با مهسا رفته بودم گیشا و تو ناراحت شده بودی. به اندازهی آن وقتی که بی خبر آمدم در خوابگاهتان و پنجره را کنار زدی و از بالا نگاهم کردی. به اندازهی همه ی لحظههایی که همدیگر را فقط در خیابان داشتیم. به اندازهی آن روزی که توی دانشکدهی نساجی یکساعت تمام نشسته بودیم و جایی را نداشتیم که برویم... به اندازهی تمام لحظه هایی که هیچ جایی را برای رفتن نداشتیم دلتنگت شدهام و از دلتنگیی گریه کردهام...
+
تاریخ | شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۰۴ساعت | ۷:۴۳ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی
|
یک-داشتم از تهران می آمدم خانه. تو اتوبوس بودم. همه چیز عادی بود. تو چرت بودم که پیامک آمد از سارا(دوست صمیمیم):"فوت مادر بزرگت رو تسلیت میگم. ایشالله غم آخرتون باشه". من: 
به عالم و آدم سپرده بودند به من نگویند تا از راه برسم،بعد... که این پیامک...
دو-دخترداییم بعد از کنکورش برای چند روز رفته تهران خانه خاله ام برای استراحت. پدربزرگ مادریش پریروز فوت شد. به کوچک ها و دوستانش سپردند که مبادا چیزی بگویند که خبر دار بشود. داییش اما... امان از پیامک... به همه پیام داده بود که نماز شب اول قبر بخوانند. به دختر دایی من هم...
+
تاریخ | چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۰۱ساعت | ۷:۴۲ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی
|