آن لحظه ای احساس خوش بختی کردم که بعد از ده ساعت رانندگی پشت سر هم و شبانه بلافاصله بعد از رسیدن آمدی خانه ی ما. ساعت پنج صبح آمدی که مرا ببینی. نماز عید فطر نخواندی که با من باشی.سید مصطفی آن لحظه ای احساس خوش بختی کردم که وقتی به زور من خوابیدی محکم بازویم را گرفته بودی جوری که تکان نمیتوانستم بخورم؛ انگار که می ترسیدی کنار من بودن خواب باشد... دراز کشیده بودم و تو مرا محکم گرفته بودی و آرام خواب بودی... خواب بودی و من زُل زده بودم به تو... به ریشت که به خاطر من پروفسوری زده بودی و خواسته بودی سوپرایزم کنی. به مژه های بلندت که آرام خوابیده بودند روی صورتت.. به لبان گِردِت که یک ذره بازشان کرده بودی و آرام با آن نفس می کشیدی... دیشب اما فرق داشت... رفته بودیم عروسی پسرعمه ت. پسر عمه ای که هم خودش را از بچگی می شناختم و هم با خانومش از دبیرستان دوست بودم... دیشبی که برای هر دویشان واقعا خوشحال بودم... بعد از این که از تالار برگشتیم و همه را رساندیم، ماشین را برداشتیم و ساعت یک نصف شب زدیم بیرون... با سرعت رانندگی می کردی و میخواندیم باهم: "امشب در سر شوری دارم.... امشب در دل ...." دو بود که برگشتیم خانه.تا سه داشتیم با هم حرف می زدیم،سیر نمی شدیم از حرف زدن... از ته دلم خوشبخت بودم کنارت... امشب اما برگشتی تهران. برگشتی و منمو این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه، منم و این عکس کهنه که از گریه م دلخور نمیشه... از بچگی تاب جدا شدن ازتو را نداشتم. از همان وقتی که تو را شناختم. همان اولین خاطره ای که ازتو یادم می آید. تو همین ایوان خانهمان. وایساده بودی با بک گراند آجری ایوان داشتی کفش می پوشیدی. ازت پرسیدم "تو کلاس چندمی؟" با چشمای خوشرنگ و مغرورت نگاهم کردی و با دستت "سه" را نشان دادی! از همان اولین خاطره ای که ازت دارم تا حالا هر وقت خواستهام ازت جدا شوم گریه کردهام.. با قطار که خواسته ام از اراک بروم گریه کرده ام. با ماشین که خواسته ای از بهبهان بروی گریه کرده ام. دعا کرده ام که قبل از رفتن ماشینتان خراب شود، پنچر شود، حتی شده سوییچ ماشینتان را یک وقت هایی قایم کزده ام که یک روز هم که شده دیرتر برگردید... امشب هم همینطور بود. گفتم:"سید مصطفی یی کاش ماشینتان خراب شود یکشنبه بروید" گفتی:"فاطمه بزرگ شو!" گفتم:"واقعا که" گفتی:"خب بزرگ نشو!" امشب هم از دوریت گریه کرده ام. دلتنگت شده ام و با به یادآوردن اینکه گفتی:"فاطمه خوشحالم که زن دارم و زنم تویی" هزار بار از خوشی پرواز کردهام..
سید مصطفی من با تو خوشبختم...