اول ترم هفت که رفته بودیم دانشکده، روتیشن اولمون بخش بیماری ها بود. روز اول دمو دادن و مسائل جانبی و مدل حضور و غیاب رو توضیح دادن و به وضوح بیان کردن ده نمره، نمره ی پنج استادیه که تو بخش ازتون درس میپرسن، پنج نمره سمینار و پنج نمره هم حضور در بخش و رعایت نظم و کنترل عفونت و ایناس امتحان ورود و خروج هم ندارین.ما هم به امید خدا بخشو شروع کردیم. آخر ترم اعلام کردن بیاین امتحان خروج بدین! بعد از کلی برو بیا گفتیم اشکال نداره امتحانم میدیم. با بدبختی تو بحبوحه ی آخر ترم درس خوندیم اومدیم امتحان بدیم، صبح امتحان اومدن گفتن امتحان کنسله! گفتیم ای بابا ما درس خونده بودیم این همه، به جای امتحانای دیگه این درسو خونده بودیم.باز گفتیم اشکال نداره، برگشتن به موضع اول ترمشون دیگه. امتحانا تموم شد، تعطیلات بین ترم هم. ترم بهد شروع شد ولی هنوز نمره ها رو اعلام نکرده بودن، سه هفته که از ترم جدید گذشت زنگ زدن نماینده که شما امتحان خروج از بخش ندادین تا پنجشنبه یه روزو مشخص کنین امتحان بدین! باز ما مونده بودیم که ماذا فازا؟نمره هامونو از پونزده اعلام کردن و گفتن برای بقیه ش باید امتحان بدین. باز بعد کلی تو سرو کله ی هم زدن و از بی نظمی بخش نالیدن گفتیم باشه اشکال نداره ، امتحان میدیم. با پای خودمون رفتیم سر جلسه، با تمام احترام برای بخش و اساتیدش. چشمتون روز بد نبینه استادی که میخواس امتحان بگیره ازمون چنان کرد باهامون که کارد با پنیر! چنان کرد که سر کنکور اونجوری نکرده بودن باهامون.

حالا اینا هیچی از همه جذابتر این بود که نمره ها رو اعلام کردن بعضیا از نمره ی قبل امتحانشون کمتر شدن! حتی تر بعضیا افتادن!
وقتشه انقلاب کنیم! دانشجو های قبل از ما انقلاب کردن یه حکومتو تغییر دادن، ما یه رئیس بخشو نباید بتونیم تغییر بدیم؟


برچسب‌ها:
حاشیه ها
+ تاریخ | دوشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۲۳ساعت | ۶:۹ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

چهارم دبستان بودم قرار بود توی خرداد عروسی آجی فرخنده باشد. از بعد از تعطیلات عید تا عروسی میتوانم بگویم تقریبا شبی نبود که ما نرفته باشیم خانه ی عمه صدیقه. مینشستیم دور هم به گل گفتن و گل شنیدن. آجی فرخنده با مامان مشورت میکرد برای مراسم و مخلفاتش. ما بچه ها بازی میکردیم. گاهی به حرف بزرگترها گوش میکردیم. دور هم میوه و تخمه ی آفتاب گردان می خوردیم. شب هاای اردیبهشتی را تقریبا هرشب توی حیاطِ از قبل آب پاشی شده دور هم می نشستیم و میوه و شربت آب لیمو و آجیل می خوردیم. یک شب هایی بعد از شام میرفتیم و یک شب هایی برای شام. یک شب هایی شام می بردیم یک شب هایی آنجا شام میخوردیم. یک شب هایی شام عدس پلو با کشمش بود یک شب های نان و پنیر و خرفه و هندوانه... عروسی رسید خوش گذشت. اما زود تمام شد به خوشی دو شب... بعد از عروسی بابا گفت دیدید چه زود تمام شد؟ "انتظارش خوشه..." راست می گفت... انتظارش خوشتر و خوشمزه تر از خودش بود.

بعد تر ها وقت عروسی خودم هم همین بود... بازار برو، دنبال لباس بگرد، تالار، سفره، حلقه، خرید مهمانی، دعوت کردن فامیل و ... یادم هست دو شب قبل از عروسی همه ی عمه ها خانه ی ما بودند...  عمومرتضی بلال خریده بود. یادم هست با بچه ها چند شب قبلش رفتیم با ماشین دور... عروسی انصافا خوش گذشت اما بازهم به خوشی دو روز و دو شب... بازهم بابایم گفت دیدید چه زود تمام شد؟ "انتظارش خوشه..."

واقعا من این جمله را آویزه ی گوشم کرده ام از بابا... وقتی برای کنکور درس میخواندم و منتظر پایان خوشش بودم یادم به حرف بابا میفتاد:"انتظارش خوشه..." همین بود که سعی میکردم لذت ببرم از آن درس خواندن. از آن فرصتی که دارم که خودم را ثابت کنم. الان که دانشجو هستم و گاهی وقت ها بعضی اتفاقات خاطرم را مکدر میکند و انتظار میکشم این درس تمام شود و زود دکتر شوم با خودم میگویم "انتظارش خوشه..." لذت ببر از این دورانِ تکرار نشدنی. لذت مدرک چند روز است اما لذت انتظار و درس خواندنش شش سال...

این روزا که چند روز بیشتر تا عید نمانده و همه صبح به امید اینکه فقط چند روز مانده از خواب بیدار می شوند، یادمان باشد که "انتظارش خوشه..." همین خریدها، مردم را توی خیابان دیدن ها، دست فروش ها که همه جا بساط کرده اند، ماهی گلی، سبزه و سفره هفت سین چیدن ها، هدیه خریدن ها، شلوغی مترو و تق و لق بودن درس و کار، بوی عید و عیدی، حقیقت لذت عید همین هاست. عید می آید و زود تمام میشود. لذتش همین انتظار است....


برچسب‌ها:
حاشیه ها, روی فیلم عکاسی
+ تاریخ | سه شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۷ساعت | ۶:۴۶ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

داشتم یخچال را مرتب میکرد و شیشه های مربا را با پارچه های گل گلیِ رویش می چیدم گوشه ی کشو و به حرف های نگار فکر میکردم:هرچی که یهویی برام پیش اومده بهترین بوده...

راستش انگار برای من هم همین بود از انتخاب رشته ی تجربی و بعد انتخاب دندانپزشکی بجای پزشکی... از انتخاب همسرم. از انتخاب این یکی خانه مان. از به دنیا آمدن خواهرهایی که قدر جانم دوستشان میدارم. از دور افتادن از پدرعزیزتر از جانم و مادر دردانه ام با وجود همه ی سختی هاش... همه ی اتفاقات ریز و درشتی که حساب کتاب نکرده بودم براشان. همه شان در نوع خود بهترین بودند.

در یخچال را بستم و شروع کردم به جمع و جور کردن روی کابینت ها... اما نگار راست می گفت همه ی این اتفاقاتِ خوبِ یهویی قانون جذب را زیر سوال میبردند. چرا هر چی که درباره ش خیال بافی کرده بودیم با یک اتفاق یهویی برعکس شده بود و این برعکس شدن بهترین بود؟ یک جوری همه ی اتفاقات برعکس شده بودند که انگار خدا میخواست بگوید برو تلاش کن ولی یادت نرود او که در اصل مالک و تصمیم گیرنده ی همه چیز است منم نه تو!

یاد آن روز افتادم.. همان روز آفتابی سوم دبیرستان که توی زیرزمین خانه مان داشتم کتاب داستان ها و کاغذ رنگی و مداد رنگی ها را طبقه بندی میکردم توی جعبه ها، آفتاب افتاده بود روی کتاب های پخش و پلای دورو برم. همزمان سخنرانی دکتر فرهنگ را گوش میکردم که میگفت یکبار از ته دلت و با همه ی وجودت بخواه اما رهایش کن. انگار که هیچگاه نخواسته ای... مثل بستنی ای که میگویی :آییی الان بستنی میچسبه... بعد اما ولش میکنی یکجوری که اگر نباشد هم هیچی نمی شود. یکجوری که انگار هیچ وقت نخواسته ای! بعد می بینی ناگهان بستنی می رسد!

انگار راست می گفت انگار قسمتی از قانون جذب این است که بخواهی اما رهایش کنی... من همه ی چیز هایی که داشتم را یک روزی از ته دلم خواسته بودم و بعد رهایش کرده بودم... نگار هم همین را می گفت...

خدایا برایمان همه ی آن چیزی را بخواه که هم خودمان و هم عزیزانمان از آنچه خواسته ای شاد و خشنود باشیم... خدایا آن ده که آن به...

 

:::خداوند به داوود وحی فرمود:

من می خواهم و تو هم می خواهی.

اما فقط آنچه می شود که من می خواهم.

پس اگر تسلیم خواست من شوی، خواست تو را هم تامین میکنم.

اما اگر تسلیم خواست من نشوی تو را در راه خواسته ات به زحمت می افکنم.

و آن گاه... همان می شود که من میخواهم...


برچسب‌ها:
نامه های خط خطی, حاشیه ها
+ تاریخ | سه شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۷ساعت | ۳:۲۷ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |