بعد تر ها وقت عروسی خودم هم همین بود... بازار برو، دنبال لباس بگرد، تالار، سفره، حلقه، خرید مهمانی، دعوت کردن فامیل و ... یادم هست دو شب قبل از عروسی همه ی عمه ها خانه ی ما بودند... عمومرتضی بلال خریده بود. یادم هست با بچه ها چند شب قبلش رفتیم با ماشین دور... عروسی انصافا خوش گذشت اما بازهم به خوشی دو روز و دو شب... بازهم بابایم گفت دیدید چه زود تمام شد؟ "انتظارش خوشه..."
واقعا من این جمله را آویزه ی گوشم کرده ام از بابا... وقتی برای کنکور درس میخواندم و منتظر پایان خوشش بودم یادم به حرف بابا میفتاد:"انتظارش خوشه..." همین بود که سعی میکردم لذت ببرم از آن درس خواندن. از آن فرصتی که دارم که خودم را ثابت کنم. الان که دانشجو هستم و گاهی وقت ها بعضی اتفاقات خاطرم را مکدر میکند و انتظار میکشم این درس تمام شود و زود دکتر شوم با خودم میگویم "انتظارش خوشه..." لذت ببر از این دورانِ تکرار نشدنی. لذت مدرک چند روز است اما لذت انتظار و درس خواندنش شش سال...
این روزا که چند روز بیشتر تا عید نمانده و همه صبح به امید اینکه فقط چند روز مانده از خواب بیدار می شوند، یادمان باشد که "انتظارش خوشه..." همین خریدها، مردم را توی خیابان دیدن ها، دست فروش ها که همه جا بساط کرده اند، ماهی گلی، سبزه و سفره هفت سین چیدن ها، هدیه خریدن ها، شلوغی مترو و تق و لق بودن درس و کار، بوی عید و عیدی، حقیقت لذت عید همین هاست. عید می آید و زود تمام میشود. لذتش همین انتظار است....