توی فرجه ی امتحان ها بود و من تو سالن مطالعه ی خوابگاه داشتم درس می خواندم که پیامک مرضیه آمد: "فاطمه میشه بیای کمکم؟ نمی دونم چی کار کنم خیلی وقتم کمه.." ماجرا از این قرار بود که جشن دانش آموختگان دانشگاه قرار بود آن روز برگزار شود . یک مسابقه ی آشپزی هم جزو برنامه های جشن بود. که مرضیه هم توش شرکت کرده بود. برای ورود هم دو تا بلیط داشت که قرار شده بود من همراش بروم. باید یک پیش غذا، یک غذای اصلی و یک دسر درست میکردیم... غذای اصلیمان بزقرمه بود و پیش غذا بادمجان کبابی و دسر هم میوه و خامه.

خلاصه من رفتم بالا که به مرضیه کمک کنم. جانم برایتان بگوید که ما توری برای کباب کردن بادمجان ها نداشتیم! چارتا سیخ چوبی داشتیم که تا می گذاشتیمشان روی گاز جزغاله میشدند! کلا فقط یک سیخ فلزی داشتیم. داغش میکردیم و باهاش رو بادمجان نقش می دادیم. انگاری که گذاشتیمش روی توری کباب پز! سس سیر درست کردیم برای بادمجان که واقعا نمیشد خوردش! انقدر که تند و تیز بود. تو این مسابقه ای که میخواستیم برویم تزیین غذا امتیاز داشت. بزقرمه را هم کرمانی ها می دانند یک چیزی تو مایه های آبگوشت است ظاهرش! تزیین ندارد که.خامه هم میخواستیم هم بزنیم برای دسر میوه. رو جعبه ش نوشته بود "دو دقیقه با هم زن هم زده شود" ما که هم‌زن نداشتیم دو ساعت تمام داشتیم با قاشق همش می زدیم تا کف کرد! دسر میوه مان اما خوب شد. حالا میخواستیم نعنا پونه قاطی دوغمان کنیم. اما چگونه؟! کشوی یخچال را آوردیم. دوغ ها را ریختیم توش. و توی آن هم زدیم!حالا غذا ها آماده بود و باید می رفتیم. ساعت یک ربع به شیش بود و داور شیش می آمد. به دو آماده شدیم و زنگ زدیم آژانس. با بدبختی دو نفری زود پز و ظرف ها و دسر میوه و دیسی که بادمجان ها را توش چیده بودیم را به علاوه ی دوغ بردیم تا دم در. وقتی رسیدیم مرضیه به نگهبان گفت آژانسی نیومده؟ نگهبان گفت اومد من هم دیدم کسی نیس فرستادمش رفت:| با بدبختی تاکسی گرفتیم و دم در دانشگاه پیاده شدیم. هلک و هلک با این همه وسایل رفتیم داخل. یک عالمه رفتیم جلو بعد از یکی پرسیدیم جشنواره غذا کجا برگزار می شود؟ گفت مستقیم بروید به دو راهی که رسیدید بروید سمت راست. انتهای راه سمت راستی است. ما هم رفتیم رفتیم رفتیم رفتیم..... دیدیم خبری نیست دوباره پرسیدیم از یک نفر دیگر. می دانید کجا بود؟! اتتهای راه سمت چپی:| ! خلاصه بلاخره به مقصد رسیدیم. یک میز دادن بهمان که پایه ش شل بود و لق می زد! گفته بودند ماکروویو برای گرم کردن غذا می گذارند و الحق هم که گذاشته بودند ولی غرفه وسط حیاط بود و پریزی برای روشن کردن ماکروویو نبود! داور ها فقط به ظاهر غذا نمره دادند و اصلا غذا ها را مزه نکردند! بعدم که باران گرفت و جشن کلاً خراب شد! عجب روزی بود. ولی درمجموع خوش گذشت.

+ تاریخ | جمعه ۱۳۹۳/۰۴/۲۷ساعت | ۷:۴۰ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

این روزها دارم خیاط می شوم! دارم می روم کلاس خیاطی! تا حالا یک جلسه رفته ام و می توانم اندازه گیری کنم برای لباس دوختن. دارم می شوم دندانپزشک خیاط! چه ایرادی دارد. تازه همه ی توضیحات را هم به زبان خودم می نویسم. مثلا:

بلندی بالاتنه: از ابتدای عضله ی تراپزیوس تا پایان دنده ی یازده :| !

+ تاریخ | چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۵ساعت | ۷:۳۹ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

و از قضا خداوند من و خواهرم-نازنین- را شلخته آفرید و مادرم را منظم! اینطوری شد که مامانم امروز با طنز گفت:"من نمی دونم منظمم؟نا منظمم؟ کد بانو هستم؟نیستم؟ این قدر جمع و جور و منظم می کنم؛فایده ای داره؟نداره؟!"

هر روز به من میگه پس فردا میخوام بفرستمت خونه بخت یاد بگیر دیگه. نوزده ساله دارم تلاش می کنم یاد بگیری!هرچند الان تو اتاقم مجمع الجزایر درست شده و باید مدل لک لکی قدم برداشت ولی به همین روسری سرمه ای و پاکت گُل‌گُلیِ وسایل خیاطیم که الان وسط هال افتاده قسم اونقدرا هم شلخته و بی نظم نیستم!

+ تاریخ | شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۴ساعت | ۷:۴۶ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

ریحانه(با مظلومیت): روده م درد میکنه. تو تا حالا شنیده بودی کسی روده ش درد کنه؟

من(خبلی جدی): آره ما دوم دبیرستان یه دبیر زبان داشتیم روده ش درد می کرد. بعد فهمید سرطانه. سوم دبیرستان که بودیم مُرد.

ریحانه:  :|  . اینو تو وبلاگت بنویس.

من: :|  !

+ تاریخ | شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۴ساعت | ۷:۳۸ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

یه استاد آناتومی سروگردن داریم که بیشتر استاد ادبیاته تا آناتومی! برگشته بود چن هفته پیش می گفت: "هر چقدر شما با من همراه تر و همگام تر باشید من هم با شما زیباتر خواهم بود!" :|

+ تاریخ | جمعه ۱۳۹۳/۰۴/۱۳ساعت | ۷:۳۷ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

تو دورانی که واسه کنکورکلاس ریاضی میرفتم یه هم کلاسی داشتم اسمش "سورین" بود. یه خواهر داشت که اسم خواهرش "سمن" بود. و یه برادر به اسم "پژمان"...

خودش می گفت:"به ما میگن خانواده ی ایران خودرو!"

+ تاریخ | چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۱ساعت | ۷:۳۶ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |