کریما!

گرفتار آن دردم که تو درمان آنی

بنده آن ثنایم که تو سزای آنی

من در تو چه دانم؟ تو دانی!

تو آنی که گفتی من آنم! آنی!

 

پی نوشت1: "خواجه عبدالله انصاری"

پی نوشت2: ممنون از جزوه های تشخیص!

پی نوشت3: میخوام بخوابم و کتاب بخونم و تفریح کنم، امتحانام نمیذاره


برچسب‌ها:
دوس داشتنی های من
+ تاریخ | چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۲۹ساعت | ۱۲:۵۶ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

امروز میخواهم از آدمی بنویسم که از دار دنیا مسئول پری کلینیکی منفی 2 است. پری کلنیک منفی دو یک جایی در دانشکده ی دندانپزشکی است که در آن پری کلینیک های ترمیمی و اندو برگزار میشود.

+نگار: آقای صدیق فر حضوری منو میزنید؟

آقای صدیق فر: نه! از راه نرسیده میخوای حضوری هم بزنی؟ این دخترمونو ببین چه سنگین و رنگین وایساده. ببین چقد چاق و سنگینه! بعد تو میخوای اول حضوری بزنی جوجه؟!

++نگار دوتا کاغذ زیر دستی برداشته که بره بشینه؛

آقای صدیق فر: نصف آدمی دوتا کاغذ هم برداشتی؟!

+++نگار سرماخورده: آقای صدیق فر دستمال کاغذی دارین؟

آقای صدیق فر: وقتی سرما میخوری برای پاک کردن دماغت از خونتون دستمال بیار!

++++بچه هایی که دندون میخوان، چشماتونو ببندین!فلانی ببند چشماتو! فلانی برو بشین به تو دندون نمیدم چشاتو باز کردی! کجا میری چرا رفتی! برگرد بابا!

+++++نیم ساعت مونده به آخر کلاس چراغا رو خاموش کرد! ما مونده بودیم و یه پری کلینیک تاریک و یه عالمه وسایل پخش و پلا!

++++++روز آخر پری کلنیک کیک و چای خریده بودیم.

آقای صدیق فر: فلانی فلانی، بیا اینجا ببینم

فلانی: بله. چی شده؟!

آقای صدیق فر: رقص چاقوتونو کی قراره بره!؟

 

ماجرای هدا که سردش بود رو متاسفانه نمیشه نوشت!

ماجرا های چاقو که برش داشت گفت کند میشه، دموی دکتر شریفیان، جیره بندی دستکش اسمال و کشیدن دستگاه ظهور از برق هم هست که از حوصله ی جمع خارجه!

پی نوشت: خیلی آقای خوبیه. عصبانیتش هم برای مدیریت کردن پری کلنیکه. خدا حفظش کنه

پی نوشت: همکلاسی های عزیز هر کدومتون اینجا رو میخونین و خاطره ای درباره ی آقای صدیق فر دارین تو کامنتا بنویسین.


برچسب‌ها:
روی فیلم عکاسی
+ تاریخ | پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۶ساعت | ۳:۲۵ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

نازنین: آجی آب ریخته تو فریزر یخ زده!

من: خب حالا چی کارش کردین؟

نازنین: من آب ریختم روش که آب شه!

من: خب اون آبه هم دوباره یخ میزنه! آبش گرم بود؟ یخا رو آب کرد با دستمال آباشو پاک کردی؟

نازنین: نه آبش "متداول" بود!

من: یعنی چی؟

نازنین: یعنی نه گرم بود نه سرد، متداول بود!

من: منظورت ولرمه؟

نازنین: نه متداول.

من: منظورت متعادله؟

نازنین: آره همون!

من:

متداول:

متعادل:


برچسب‌ها:
نیم وجبی در خانه
+ تاریخ | شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۰۴ساعت | ۱۰:۳۱ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

جمعه از صبح که بیدار شدیم اول من اسلایدای پروتزمو درست کردم که قشنگ دوساعت طول کشید. بعدش با آقا هوش دیداریا رو تمرین کردیم برای امتحان. چهار و نیم بود که آزمون داد. بعدش حاضر شدیم رفتیم روضه. وقتی برگشتیم ساعت 9 بود. یه عالمه میوه پوست کندم و نشستیم بلاک آس بازی کردن که ببینیم کی باید ظرفا رو بشوره که خوشبختانه چون انگیزه ی من خیلی قوی بود برنده شدم. خبر های خوبی هم از آقای "ب" در دسترس بود.

امروز که اندو داشتیم، یه سنترال آبچوره کردم، دو تا پره مولر حفره دسترسی تراشیدم، یه دونه شونو هم فایل کردم. بعد از ظهر میخواستیم روش تحقیقو بپیچونیم وسط کلاس من و هدا و شکیلا با هم پاشدیم بریم بیرون که در حین رد شدن از بین دوتا صندلی کله های من و هدا خورد تو هم! اسکل بازی وحشتتناکی بود! با شکیلا پیاده اومدیم پایین و رفتیم کافه و من کافی لاته خوردم و کیک شوکولاتی و شکیلا کاپوچینو و چیزکیک نوتلا؛ لازم به ذکر است که مهمان شکیلا بودم. بعضیا هم از دیشب نمازخون شدن که اسمشو نمیارم شاید دوس نداشته باشه. فقط اینکه ای بعضیا خیلی دوستت میدارم.

پانویس: یادم نمیره "ح،ط" چه آدم بی چشم و رو و آشغالی بود.

پانویس: یادم هست که قراره همین روززا "پ،ق" ازش یه خبرایی بشه و "د" براش یه تسبیح صلوات نذر کرده! یه تسبییییح!


برچسب‌ها:
روی فیلم عکاسی
+ تاریخ | شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۰۴ساعت | ۵:۹ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

شام فسنجون پختم، سر شام فیلم خانم و آقای اسمیت نگاه کردیم. خییییلی هندی بود

آقا اومده میگه: خانوم بیا هر شب با این بازی فکریامون(شامل بلاک آس، کوریدور،پیلوس،پنتاگو،،شطرنج،تانگو) هر شب پنج دست بازی کنیم هرکی ببازه ظرفای شامو اون بشوره. رفته پس دانلود کرده دسته هم خریده که بیا بازی کنیم. واسه مسابقه هوش برتر هم ثبت نام کرده. فردا آزمون انتخابیشه. قهوه درست کردم نشستیم باهم سوالا و بازیاشو تمرین کردیم.

حالا من نشستم اسلاید پروتز درست کنم، اومده میگه مگه ب نمیگه پیانو زدن و کتاب خوندن به چه درد میخوره؟ به گ بگو کافیه بهش ثابت کنی پس هم نه تنها فایده نداره، ضرر هم داره! میگم: کل کل خاصی با ب داری؟ میگه: خوشم نمیاد ازش به گ بگو جواب رد بده بهش، خیلی روش زیاده. دو دیقه بعد میگه: البته اون پس بازی میکنه شاید زیادم بد نباشه، بعدا میاد خونه ی ما با هم پس بازی میکنیم!

من:

پس:

همسر:

گ:


برچسب‌ها:
روی فیلم عکاسی
+ تاریخ | پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۰۲ساعت | ۱۰:۴۶ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |

چندین روزه که حس میکنم باید خاطرات روزهامو بنویسم.... امروز دیگه شروع کردم.

دوشنبه صبح اندو داشتیم، به قدری پری کلنیک سرد بود که مث پنگوئن ها کلنی تشکیل داده بودیم دور هم که نمیریم از سرما. استادمو نمینشست رو صندلی که دمانستریشن بده، میگفت میترسم یخ بزنم اگه بشینم یه جا! پری که تمام شد مامان نگار اومده بودن دانشکده، رفتم دیدمشون و به اثر ژنتیک در ظاهر،رفتار و شخصیت آدم ها ایمان اوردم... مگه میشه انقدر شباهت رفتار؟! الله اکبر! مادر و دختر دقیقا مث هم. تا شب یادشون می افتادم لبخند میزدم.
 هدا بهم یه پیکسل داد که وصلش کردم به کیفم و ذوق زده شدم. این روزها دوستام بطور عجیبی دارن علاقه شونو به من ابراز میکنن. خداکنه همیشه همینطوری بمونه. هدا و نگار که عضو ثابت قضیه ن. بطور عجیبی دوشنبه شب نرگس بهم پیام داد. مدت ها بود که اونطوری باهاش حرف نزده بودم. سه شنبه صبح بیدار شدم دیدم فاطمه مواساتی پیام داده دلم برات تنگ شده! این بشر سالی دو بار به من پیام میده، این یکی ش بود!
 سه شنبه عصر سارا به من پیام داد. سارا رو که اصلا نمیتونستم باور کنم، چارساله ندیدمش. از وقتی من اومدم تهران و اون رفته اصفهان. شبش مرضیه پیام داده بود که ببخشید من امروز تو سرویس کنار تو ننشستم کنار مریم نشستم. واااای مرامش کشنده بود! خلاصه بهترین اتفاقام بودن.

چندهفته س که سه شنبه صبحا تو پردیس مرکزی دانشگاه تهران کلاس زبانمون برگزار میشه. همگی باهم ساعت هشت و نیم از بالا راه میفتیم میریم پایین. دیروز همینطوری که تو دانشگاه راه میرفتم احساس کردم من چقدررر خوشبختم که اینجام. اصلا مگه جایی دوس داشتنی تر از این دانشگاه، درحالیکه کنار بوفه های زیرج وایسادی و داری به دانشکده ی پزشکی و پله ها و ابهت و درختای تک و توک برگدار دانشگاه نگاه میکنی، هم وجود داره؟!

دلم برای سهیلا تنگ شده. برای جنگولک بازیاش. برای حرف زدن باهاش...

باید درس بخونم امتحان زبان ترممون فقط یه روز فرصت داره. تشخیص هم که سی جلسه ست

دیروز یعنی سه شنبه سی آذر مصادف با شب یلدا پسر کوچیکه ی داداش محمد که هنوز اسم نداره دنیا اومد. هنوز ندیدمش، عکسشو دیدم فقط که به شدت شبیه مادر آقای مسچی بود.

امروز صبح کلاس پارسیل داشتیم با دکتر آذری، خدا خیرش بده مث همیشه کلاس رو مجازی برگزار کرد و از اونجا که به دلیل برگزاری آزمون ملی پری کلنیک هم تعطیل بود امروز تو خونه موندم و دارم احساس خوشحالی میکنم که مجبور نبودم برم بیرون. نگار زنگ زد یه عالمه حرف زدیم. امروز شکیلا نوبت دادگاه داره. یادم باشه شب بهش پیام بدم.

دوشنبه ک با الف رفته بود بیرون و سه شنبه گ با ب. گ که کلا نگاش کنی داره از کله ش قلب میزنه بیرون. برای دوتاشون آرزوی خوشحالی دارم.

مصطفایی سر کاره. باید امشب بریم خونه داداشش. کاش زود بیاد دلم براش تنگ شده. دوشنبه شب با هم فیلم ترمینال رو دیدیم، فوق العاده بود. اگه ندیدید توصیه میکنم. Terminal 2004.با بازی تام هنکس.

پی نگار: چقد حال میده آدم تو خونه از این جوراب بلندا بپوشه. مخصوصا با این سوزی که داره میاد.


برچسب‌ها:
روی فیلم عکاسی
+ تاریخ | چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۰۱ساعت | ۱۰:۲۰ ق.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |