چندین روزه که حس میکنم باید خاطرات روزهامو بنویسم.... امروز دیگه شروع کردم.

دوشنبه صبح اندو داشتیم، به قدری پری کلنیک سرد بود که مث پنگوئن ها کلنی تشکیل داده بودیم دور هم که نمیریم از سرما. استادمو نمینشست رو صندلی که دمانستریشن بده، میگفت میترسم یخ بزنم اگه بشینم یه جا! پری که تمام شد مامان نگار اومده بودن دانشکده، رفتم دیدمشون و به اثر ژنتیک در ظاهر،رفتار و شخصیت آدم ها ایمان اوردم... مگه میشه انقدر شباهت رفتار؟! الله اکبر! مادر و دختر دقیقا مث هم. تا شب یادشون می افتادم لبخند میزدم.
 هدا بهم یه پیکسل داد که وصلش کردم به کیفم و ذوق زده شدم. این روزها دوستام بطور عجیبی دارن علاقه شونو به من ابراز میکنن. خداکنه همیشه همینطوری بمونه. هدا و نگار که عضو ثابت قضیه ن. بطور عجیبی دوشنبه شب نرگس بهم پیام داد. مدت ها بود که اونطوری باهاش حرف نزده بودم. سه شنبه صبح بیدار شدم دیدم فاطمه مواساتی پیام داده دلم برات تنگ شده! این بشر سالی دو بار به من پیام میده، این یکی ش بود!
 سه شنبه عصر سارا به من پیام داد. سارا رو که اصلا نمیتونستم باور کنم، چارساله ندیدمش. از وقتی من اومدم تهران و اون رفته اصفهان. شبش مرضیه پیام داده بود که ببخشید من امروز تو سرویس کنار تو ننشستم کنار مریم نشستم. واااای مرامش کشنده بود! خلاصه بهترین اتفاقام بودن.

چندهفته س که سه شنبه صبحا تو پردیس مرکزی دانشگاه تهران کلاس زبانمون برگزار میشه. همگی باهم ساعت هشت و نیم از بالا راه میفتیم میریم پایین. دیروز همینطوری که تو دانشگاه راه میرفتم احساس کردم من چقدررر خوشبختم که اینجام. اصلا مگه جایی دوس داشتنی تر از این دانشگاه، درحالیکه کنار بوفه های زیرج وایسادی و داری به دانشکده ی پزشکی و پله ها و ابهت و درختای تک و توک برگدار دانشگاه نگاه میکنی، هم وجود داره؟!

دلم برای سهیلا تنگ شده. برای جنگولک بازیاش. برای حرف زدن باهاش...

باید درس بخونم امتحان زبان ترممون فقط یه روز فرصت داره. تشخیص هم که سی جلسه ست

دیروز یعنی سه شنبه سی آذر مصادف با شب یلدا پسر کوچیکه ی داداش محمد که هنوز اسم نداره دنیا اومد. هنوز ندیدمش، عکسشو دیدم فقط که به شدت شبیه مادر آقای مسچی بود.

امروز صبح کلاس پارسیل داشتیم با دکتر آذری، خدا خیرش بده مث همیشه کلاس رو مجازی برگزار کرد و از اونجا که به دلیل برگزاری آزمون ملی پری کلنیک هم تعطیل بود امروز تو خونه موندم و دارم احساس خوشحالی میکنم که مجبور نبودم برم بیرون. نگار زنگ زد یه عالمه حرف زدیم. امروز شکیلا نوبت دادگاه داره. یادم باشه شب بهش پیام بدم.

دوشنبه ک با الف رفته بود بیرون و سه شنبه گ با ب. گ که کلا نگاش کنی داره از کله ش قلب میزنه بیرون. برای دوتاشون آرزوی خوشحالی دارم.

مصطفایی سر کاره. باید امشب بریم خونه داداشش. کاش زود بیاد دلم براش تنگ شده. دوشنبه شب با هم فیلم ترمینال رو دیدیم، فوق العاده بود. اگه ندیدید توصیه میکنم. Terminal 2004.با بازی تام هنکس.

پی نگار: چقد حال میده آدم تو خونه از این جوراب بلندا بپوشه. مخصوصا با این سوزی که داره میاد.


برچسب‌ها:
روی فیلم عکاسی
+ تاریخ | چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۰۱ساعت | ۱۰:۲۰ ق.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |