داشتم جلوی آیینه ی حمام ادا در میاوردم که آدامس خوشمزه ی لعنتی از دهانم بیرون افتاد. شاید فکر کنید اهمیتی ندارد که یک آدامس لعنتی _چه خوشمزه چه بدمزه_ از دهان آدم بیرون بیفتد، اما نمی دانم چرا برای من اهمیت داشت. دهان من از آن دسته دهان هاییست که عادت ندارد بی آدامس بماند، دوری اش برایش سخت است، استخوان درد می گیرد. مسخره نمی کنم. جداً اینجور دهانی ست! تازه راجع به یک آدامس معمولی و بی اصل و نسب حرف نمی زنم، چیزی که در حین ادا در آوردن جلوی آیینه ی حمام از دهانم بیرون پرید یک آدامس Trident فوق العاده بود. همه ی این ها مقدمه ای بود برای اینکه چهار دست و پا راه رفتنم کف حمام را توجیه کنم. باید پیدایش می کردم. البته قبل از آنکه بخواهم نواحی زمینی را مورد جستجو قرار دهم، یقه و کمر و شلوارم را چک کردم. بهتر بود به آنجا چسبیده باشد. که نچسبیده بود. بعد بدون اینکه پاهایم را تکان دهم، از ارتفاعات زمین را نگاه کردم. دوست داشتم همین نزدیکی ها باشد، زود پیدایش کنم و کلک قضیه را بکنم. همین نزدیکی ها نبود و کلک قضیه کنده نشد. آدامس، بازی کثیفی را شروع کرده بود. دو بار وسوسه شدم بی خیال شوم و به همان نسبت دو بار بر وسوسه ام غلبه کردم. ظاهراً درس های خودسازی جواب داده بود. دلم نمی خواست در حین راه رفتن یک آدامس با اصل و نسب کف پایم بچسبد و کش بیاید. هیچکس دوست نداشت. به ناچار ته نشین شدم کف حمام. با دقت بیشتری کاشی ها را نگاه کردم. نبود. دوباره بلند شدم و ایستادم جلوی آیینه. می خواستم حادثه را بازسازی کنم. شروع کردم به ادا در آوردن و سعی کردم خودم را جای آدمس بگذارم. اگر از دهان کسی بیرون می افتادم کجا می رفتم. راستش هر جور حساب می کردم، به عنوان یک آدامس خوشمزه به جایی جز زانوی طرف نمی چسبیدم. ولی آنجا نبود. لعنتی اصلاً مثل من فکر نمی کرد. دوباره نشستم کف حمام و بعد شروع کردم به چهاردست و پا طی کردن مسیر از در تا توالت فرنگی. نبود. هیچ جا نبود. کم کم داشتم شک می کردم، شاید هنوز در دهانم بود. چک کردم. نبود. شاید هم اصلاً از اول آدامسی در کار نبوده. ولی بود. قسم می خورم که بود. فکر کردم شاید دست هایی در کار است. آدم وقتی کم می آورد دوست دارد فکر کند پشت پرده دست هایی در کار است. مافیای آدامس! احمقانه ست، می دانم.

دیگر داشتم الکی الکی نا امید می شدم. فکر کردم کاش از اول جلوی وسوسه ی بی خیال شدن پرچم ژاپن بالا برده بودم. دیگر اهمیتی نداشت که کف پایم بچسبد یا نچسبد. داشتم از حمام بیرون می رفتم که یک دفعه جسم جویده شده ی صورتی رنگی را روی دیوار، زیر آیینه دیدم. خودش بود. کمی نگاهش کردم، به این نتیجه رسیدم که بهتر است بگذارم همان جا بماند. در واقع می خواستم آزمایش کنم تا بفهمم آیا دفعه ی دیگر هم وقتی دارم جلوی آیینه ادا در می آورم، و آدامس دیگری از دهانم بیرون می افتد، به همان جای قبلی می چسبد یا نه. اینجوری می شود آدامس ها را شناخت. آدامس های احمقی که به زانوی آدم نمی چسبند!


معذرت نوشت: ترنم جون واقعا عذر میخوام!


+ تاریخ | چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۱۳ساعت | ۶:۴۱ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |