کسی در آن سوی مرزها ناله می کند. کودکی با پاهای مانده بر خار. سه ساله ای با دست های خاک آلود. دخترکی با گوش های خون آلود. صدای ناله اش به گوش می رسد. صدای کودکی بی گناه که سر پدرش را بر نیزه ها می بیند. صدای گریه ی مادرش را می شنود و برادرکوچکش را در بیابانی سوزان جا گذاشته است و روز های کودکی اش را نیز در مدینه... کودکی که به سفر مرگ می رود. به روزهای سنگسار شدن با سنگ های مردم شام... کودکی در آن سوی مرزها آرام آرام اشک میریزد و با لبان تشنه زمزمه میکند: الحمد لله علی عظیم رزیتی!
+
تاریخ | سه شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۰ساعت | ۸:۰ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی
|