راستش انگار برای من هم همین بود از انتخاب رشته ی تجربی و بعد انتخاب دندانپزشکی بجای پزشکی... از انتخاب همسرم. از انتخاب این یکی خانه مان. از به دنیا آمدن خواهرهایی که قدر جانم دوستشان میدارم. از دور افتادن از پدرعزیزتر از جانم و مادر دردانه ام با وجود همه ی سختی هاش... همه ی اتفاقات ریز و درشتی که حساب کتاب نکرده بودم براشان. همه شان در نوع خود بهترین بودند.
در یخچال را بستم و شروع کردم به جمع و جور کردن روی کابینت ها... اما نگار راست می گفت همه ی این اتفاقاتِ خوبِ یهویی قانون جذب را زیر سوال میبردند. چرا هر چی که درباره ش خیال بافی کرده بودیم با یک اتفاق یهویی برعکس شده بود و این برعکس شدن بهترین بود؟ یک جوری همه ی اتفاقات برعکس شده بودند که انگار خدا میخواست بگوید برو تلاش کن ولی یادت نرود او که در اصل مالک و تصمیم گیرنده ی همه چیز است منم نه تو!
یاد آن روز افتادم.. همان روز آفتابی سوم دبیرستان که توی زیرزمین خانه مان داشتم کتاب داستان ها و کاغذ رنگی و مداد رنگی ها را طبقه بندی میکردم توی جعبه ها، آفتاب افتاده بود روی کتاب های پخش و پلای دورو برم. همزمان سخنرانی دکتر فرهنگ را گوش میکردم که میگفت یکبار از ته دلت و با همه ی وجودت بخواه اما رهایش کن. انگار که هیچگاه نخواسته ای... مثل بستنی ای که میگویی :آییی الان بستنی میچسبه... بعد اما ولش میکنی یکجوری که اگر نباشد هم هیچی نمی شود. یکجوری که انگار هیچ وقت نخواسته ای! بعد می بینی ناگهان بستنی می رسد!
انگار راست می گفت انگار قسمتی از قانون جذب این است که بخواهی اما رهایش کنی... من همه ی چیز هایی که داشتم را یک روزی از ته دلم خواسته بودم و بعد رهایش کرده بودم... نگار هم همین را می گفت...
خدایا برایمان همه ی آن چیزی را بخواه که هم خودمان و هم عزیزانمان از آنچه خواسته ای شاد و خشنود باشیم... خدایا آن ده که آن به...
:::خداوند به داوود وحی فرمود:
من می خواهم و تو هم می خواهی.
اما فقط آنچه می شود که من می خواهم.
پس اگر تسلیم خواست من شوی، خواست تو را هم تامین میکنم.
اما اگر تسلیم خواست من نشوی تو را در راه خواسته ات به زحمت می افکنم.
و آن گاه... همان می شود که من میخواهم...