دلم برایت تنگ شده. به اندازه‌ی آن نیمکتِ کنار آب خوریِ پارک ته شونزدهم که وقت افطار رویش می نشستیم. به اندازه‌ی آن شبی که با آن مرتیکه‌ی بی تربیتِ قلدر دعوایت شد. به اندازه‌ی آن روزی که با هم رفته بودیم تره‌بار میوه بخریم. به اندازه‌ی روزی که چهار‌بار سر تقاطق شونزده‌آذر-انقلاب از خیابان رد شده بودی. به اندازه‌ی آن روزی که دوساعت توی حیاط خوابگاه راه رفته بودم و دعوایت کرده بودم و اشکت را در آورده بودم؛ همان روزی که بعدش آمده بودی مرا بغل کرده بودی و به روی خودت نیاورده بودی. به اندازه‌ی آن روزی که با مهسا رفته بودم گیشا و تو ناراحت شده بودی. به اندازه‌ی آن وقتی که بی خبر آمدم در خوابگاهتان و پنجره را کنار زدی و از بالا نگاهم کردی. به اندازه‌ی همه ی لحظه‌هایی که هم‌دیگر را فقط در خیابان داشتیم. به اندازه‌ی آن روزی که توی دانشکده‌ی نساجی یکساعت تمام نشسته بودیم و جایی را نداشتیم که برویم... به اندازه‌ی تمام لحظه هایی که هیچ جایی را برای رفتن نداشتیم دلتنگت شده‌ام و از دلتنگیی گریه کرده‌ام...

+ تاریخ | شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۰۴ساعت | ۷:۴۳ ب.ظ نویسنده | محجبه ی عینکی |