پرده ی اول-ابتدای آبان نود- ایستاده بودم توی دفتر و داشتم سنگ ریزه ای را که افتاده بود نزدیک پام با جلوی کفشم قل می دادم. دستم تو جیبم بود و سکه ها را بالا پایین میکردم. یادم نیست آن زمان تو ذهنم به توی کدام جنگل داشتم پرنده شکار میکردم یا توی اینباکس گوشیم دنبال کدام اس ام اس میگشتم اما یادم هست که آن جا نبودم. که با دستی که روی شانه ام بود به خودم آمدم... روزهای اول دیوانگی م بود. گیج بودم... سوم دبیرستان. آن روز من دخترکی دبیرستانی بودم که خانم نخعی آن کتاب را داد من که بخوانمَش.همان که مرا شیفته کرد؛ اما آن روز نه؛ بیش از دو ماه بعد، "من او" را. طاقت نداشتم برگردم خانه. س کلاس در آوردمش یواشکی که شروع کنم به خواندن اما مینا از پشت سرم زود تر قاپیدَش. تا آخر آن روز مینا داشت میخواند اما من او کتابی نبود که چند ساعته پرده از چهره اش بردارد. بردمش خانه و بلافاصله بعد از ناهار شروع کردمش. "یک من"، "یک او"، "دو من"... نه جذاب نبود کنار گذاشتمش. اما نمی دانستم که این خاصیت رمان های امیرخانی است. آزاد میگذاردت که اگر نخواستی بخوانی زود برگردی. آرام آرام میکشدت داخل... میگذارد خوب با گیجیات دست و پنجه نرم کنی. آرام آرام میکشدت تو غار تاریک. بعد تو می دوی که به روشنایی برسی که اوج تاریکی با نور مستقیم خورشید غافل گیرت میکند. و من آنجا کنار گذاشتم "من او را"...
پرده ی دوم- اول دی ماه نود- از مدرسه برمیگردم. خسته.. دکمه هام را وا میکنم. روپوشم را از تنم بیرون میکشم که چشمم روی تختم می افتد به اش. نورالهدی... فصل نامه ی عزیزم برای زمستان نود. باز میکنم و با اشتیاق شروع می کنم به خواندن...صفحه های آخر معرفی کتاب دارد و "ارمیا" چشمم را میگیرد که زیرش نوشته: "رضا امیرخانی را همه با "من او" میشناسند و..."من او هنوز تو اتاقم بود. دو ماه بود که گوشه ی کمدم بود... باز برداشتمش. باید می دانستم چی دارد که انقدر جذابیت دارد برای بقیه. امتحاناتم بود اما شروع کردم. یک قدم دو قدم... رسیدم به آن جا که علی نام مرد الجزایری را کنار نام مریم نمی تواند بخواند. داشت جذاب میشد. جلوتر و جلوتر. خاصیت من او این است که تو به همه وجودت خود را جای علی میگذاری. میتوانی موقعیتش را درک کنی. آن فصلی که خالی است شوک علی را. و فصل انگشتر ها گیجیش. هر جای داستان که میرسی ارجاعی دارد به فصلی عقب تر. یا جلو تر... پیوستگی داستانی که در هم ریخته است و باید مثل پازل بچینیش کنار هم، جذابترش میکند. انگار که نویسنده از وسط قصه نوشته باشد به دو طرف. نه از اول به آخر. یا از آخر به اول...
پرده ی سوم- دوهفته بعد- اشک هام تند و تند می ریزند پایین و "یا علی مددی" آخر کتاب قلبم را می فشارد.. چی خلق کرده ست این امیرخانی. چرا این کتابش این جوریست؟! چرا انقد من مجذوب شده ام. چرا کلامی حرف نمی توانم بزنم... اشک میریزم باهاش اما باز بغض دارم. جنسش فرق داشت این کتاب. فرق داشت با همه ی رمان های عاشقانه ای که خوانده بودم. مزه اش بهد از دوسال زیر زبانم است... مزه کن امامراقب باش معتاد نشوی که فقط یک دانه دیگر مثلش پیدا می شود: "بیوتن"..
+این روزها وقتی کسی را می بینم که "من او" میخواند یا "بیوتن" حسودیم می شود.
+این سومین باری بود که خواستم برای "من او" مطلب بنویسم.بلاخره کامل شد.